ياوه

2006-08-16

مطالبات حداقلي؛ نتايج حداكثري

نتايج سوم تيرماه هشتاد و چهار اصلاح طلبان را آنچنان به اغماء فرو برد كه تا چند ماه پس از آن تنها بهت زده "ناظر" جريانات سياسي كشور بودند. ليدرهاي اين جريان پس از اين شوك حتا به درستي نمي‌توانستند برآيند فعاليت‌هاي سياسي آينده خود را ترسيم كنند. بگونه‌اي كه جبهه مشاركت كه به عنوان متشكل ترين سازمان اين جريان (چه از لحاظ تئوريك و چه از لحاظ تشكيلاتي) شناخته مي‌شود، در ابتدا گزينه ‍»سكوت» را برگزيد و آن را سياست اصلي اين حزب در ابتداي به قدرت رسيدن دولت مهرورز اعلام داشت. گزينه امهال و اجازه تبيين و اعمال سياست‌هاي دولت جديد تا بروز نتايج اوليه آن در نظر اول سياست ناپسند و به دور از تعقلي به نظر نمي‌رسيد، ولي اعلام اين راهكار درست پس از به قدرت رسيدن احمدي‌نژاد باب استفاده از گزينه‌هايي همچون موج سواري،‌ ترس و خودي و غير خودي را در بين سياسيون و من جمله تحريميان كه هنوز در تئوري توطئه و خيانت خويش سردرگم بودند بيشتر گشود. البته به زودي جبهه مشاركت نيز پا را از دايره‌ي تحديد خود ساخته فراتر نهاد و به يكي از منتقدين اصلي دولت جديد مبدل گرديد. ناگفته نماند اقدامات راديكال و دور از تعقل دولت جديد نيز كاتاليزور اين جريان شد و بدان سرعت بيشتري بخشيد تا سايه‌هاي ذهن متألهين اين قوم را به كناري براند و آنها را مجبور به موضع گيري‌هاي صريح و گاه تند بنمايد. البته اين آشفتگي به مشاركت ختم نمي‌شود كه چه بسا ديگر گرو‌ه‌ها نيز حال و روز بهتري از آنها نداشتند. سازمان مجاهدين انقلاب نيز در ابتداي امر طي بيانيه‌اي با اعلام آمادگي براي همكاري با دولتيان جديد بيش از پيش جبهه اصلاحات را با اتهامات قبلي روبرو ساخت، و بحث خودي و غير خودي را تا بدانجا پيش برد كه مؤتلفان خود در انتخابات نهم را منتقدان جدي سياست در پيش گرفته خويش يافت. سازماني‌ها در توجيه و استدلال سياست خويش از براهيني همچون استفاده از حداقل‌ها و تمامي امكانات به سود كشور دفاع مي‌نمودند. هر چند آنها نيز پس از چندي به جرگه منتقدين دولت بخصوص در حوزه اقتصاد پيوستند.

در ديگر طيف اين جبهه نيز ياران كروبي در تكاپوي راه اندازي "اعتماد ملي" بودند. آنان كه در انتخابات رياست جمهوري با شعارهاي پوپوليستي و جذابشان سوژه جالبي براي ديگر فعالين بودند، و حتا از سوي ياران قديم مورد نقد بودند كه با شكست قطعي كانديدايشان به تقسيم آراء اصلاح طلبان كمك خواهند كرد، هنوز سرمست از نتايج قريب به پيروزي كانديدايشان و شكست سخت منتقدانشان، نامه كروبي به رهبري و دستكاري‌ها و تخلفات انتخاباتي را روزي چند مرتبه براي خود دوره مي‌كردند. ياران شيخ خيلي سريع با استفاده از نام و اعتبار و امكانات رئيس خويش اقدام به راه اندازي روزنامه و سايت و دفتر و شعب استاني نمودند. و هنوز هم در تكاپوي گسترش حزب قائم به فرد خويشند. هر چند لحن تند و صريح كروبي گاه چونان بلوايي در ميانه‌ي اين كاراز به راه مي‌اندازد و نامه‌ها و گفته‌هاي تند شيخ به جاي مابقي حزبش كاركرد دارد.

و اما ملي مذهبي‌ها و نهضت آزادي نيز كه پس از سال‌ها به عنوان مؤتلفي جدي در رقابت انتخاباتي شركت جسته بودند، نه تنها حضور در دور اول را تجربه كردند بلكه با حمايت از هاشمي بسياري از تابوهاي خود ساخته را نيز شكستند تا نشان دهند كه بيش از پيش عزم خويش را براي حضور در عصه جزم نموده‌اند. سياسيون قديمي اين دو گروه در ميدان عملگرايي فعال‌تر و قدرنمندانه‌تر از گذشته حضور پيدا كرده بودند و پس از كارزار انتخابات نهم نيز نه تنها مانند ديگر مؤتلفان خويش سردرگم و مبهوت نمي‌نمودند بلكه خيلي زود باب نقد دولت را گشودند. و حضورشان در دايره غير خودي‌ها خيلي زود رواديد آنها را براي پيوستن به جمع منتقدين صادر كرد. عدم وجود پايگاه اجتماعي مرتبط و مترتب با اقشار مختلف جامعه به عنوان مهمترين ركن فعاليت احزاب سياسي و تنها تكيه به چند چهره سياسي- انقلابي اين گروه را تنها به عنوان نماينده افكار بخشي كوچك از جامعه سياسي قرار داده است كه پس از تجربه انتخابات نهم و احياء دوباره،‌ جاني تازه گرفته‌اند و حضور در عرصه سياست كشور و بازگشت به اجتماع را ولو تنها به عنوان اپوزيسيوني كم قدرت به عنوان سياستي مقبول و معقول با جديت تمام دنبال مي‌كنند. آنان با حضور در انتخابات و چند حركت ديگر سياسي،و با انتخاب گزينه‌ي "حضور در عرصه" ، با تعامل با نزديكترين احزاب سياسي همسو، تمام تلاش خويش را در بالا بردن ظرفيت حزب و طيف خويش پس از انتخابات بكار گرفته‌اند. هر چند كه در منتها اليه اين جناح نيز تنها مشاركت و سران آنها هستند كه به طور جدي با آنها تعامل دارند و ديگر گروه‌ها هنوز در گير و دار هزينه‌ي همكاري با آنها به سر مي‌برند.

گروه ديگري كه در جبهه اصلاحات خود را سهيم مي‌دانند تكنوكرات‌هاي ليبرالي هستند كه در انتخابات از هاشمي حمايت مي‌كردند. "كارگزاران" و "اعتدال و توسعه" به عنوان ليدرهاي جريان ميانه سياست كشور در انتخابات از تمامي ظرفيت‌هاي مالي و معنوي خويش بهره جستند تا پير سياست ايران را بار ديگر بر مسند قدرت تكيه دهند. اين طيف كه با بهره جستن از حاميان بزرگ و متمول (كه به دليل سياست‌هاي اقتصاد آزاد هاشمي، با وي همراه شده بودند) با در نظر گرفتن امكانات وسيع خود، نتيجه انتخابات را به سود خويش پيش بيني مي‌نمودند. ولي پس از سوم تير و برگشتن ورق آنان كمتر از ديگر اصلاح‌طلبان وارد عرصه نقد شدند. در اين طيف تنها فراكسيون وفاق در مجلس بود كه گه‌گاه در ائتلاف با فراكسيون اقليت و اصولگرايان ناراضي در رأي اعتماد به كابينه تا حدودي احمدي‌نژاد را آزردند. پس از آن بعضا تنها در مقام منتقد سياست‌هاي اقتصادي دولت ظاهر شدند. اين طيف كه قاطبه و تمامي فعاليت خود را بر روي تكنوكرات‌ها و چهره‌هاي سياسي و اقتصادي معطوف داشته،‌ بعد از انتخابات نيز همان رويه را در پيش گرفت و مانند مشاركت و مجاهدين انقلاب سعي در بازسازي تشكيلاتي خود در ميان عموم اقشار ندارد. و اما گروه‌هاي كوچكتري مانند احزاب همبستگي و مردمسالاري و يا انجمن‌‌هاي اسلامي معلمان و اساتيد و ... كه كمتر اثري در معادلات سياسي داشتند و يا در خوشبينانه‌ترين حالت در ميان گروه‌هاي مذكور حل شده بودند نيز پس از انتخابات فارغ از هرگونه صف‌بندي انتخاباتي،‌ هيچگاه به صورت جدي وارد گود نشدند.

اما انتخابات پيش رو پس از سه شكست متوالي براي گروه‌هاي مذكور مي‌تواند مختصات جديد را برايشان ترسيم كند. آنان كه در انتخابات نهم گزينه‌هايي جديد و مدرني را تجربه كردند،‌حال بيشتر به استفاده از چنين واژ‌ه‌هايي در ادبيات سياسي خويش واقف گشته‌اند. ائتلافي كه اصلاح‌طلبان در پايان بهار هشتاد و چهار تحت عنوان «مبارزه با تحجر» به آن متوسل شدند، تجربه بسيار جذابي بود . طيف‌هاي مختلف با تمامي انتقادات و افتراق به آن دست يازيدند تا شايد هزينه متحمله را كاهش دهند. هر چند اين تجربه جذاب نتيجه‌اي خوشايند به همراه نداشت. البته اصلاح طلبان پيش از اين نيز تجربياتي از اين دست مانند ائتلاف وسيع دوم خرداد را كه در مقايسه با سوم تير گسترده‌تر نيز بود و يا انتخابات مجلس ششم و .. را نيز در كارنامه خويش گنجانده بودند. ولي آنچه را كه ائتلاف سوم تير را از چنين حركت‌هايي تمايز مي‌دهد شرايط خاص و ويژه آن مي‌باشد. ائتلاف در جناح بازنده با در نظر گرفتن تمامي اختلاف نظرها و فترت در حالي شكل گرفت كه وقوع بدين وسعت و با استفاده از تمامي نيروها كمتر محتمل مي‌نمود. و خوشبين‌ترين تئورسين‌هاي اصلاحات نيز احتمال تشكيل چنين جبهه‌اي بدين گستردگي و آن هم در چنين شرايطي را نمي‌داد.

پس از سوم تير متفكرين و نيروهاي تئوريك اصلاحات سعي در تنوير زواياي اين شكست داشتند. هريك عاملي را در رقم خوردن چنين نتيجه‌اي سهيم مي‌دانست. اما يكي از گزينه‌هايي كه بسياري بر روي آن تأكيد داشتند نقش غير قابل كتمان عدم اجماع اصلاح طلبان براي رقم خوردن چنين نتيجه‌اي بود. بگونه‌اي كه همگان بر روي اجماع و ائتلاف به عنوان گزينه‌ي بدون جانشين و تنها راهكار ممكنه در انتخابات‌هاي آتي نام مي‌برند. سعيد حجاريان نيز در توجيه ضرورت اين امر، پا را فراتر نهاد و «ائتلافي از مؤتلفه تا نهضت آزادي» را پيش كشيد. البته تمامي نيروهاي جبهه اصلاحات‌ (چه بالقوه و چه بالفعل) همگي موافقت ضمني خود را با اين نوع ديدگاه بين داشتند. و لي هر چه به آوردگاه پيش‌رو نزديك مي‌شويم و شمارش معكوس براي انتخابات شوراها و خبرگان سير نزولي بيشتري را طي مي‌كند، كم و بيش نجواهايي كه تا ديروز بسيار مبهم بود و ضعيف، اينك به نداهايي رسا مبدل گشته است. ذكر "عدم ائتلاف" بعنوان گزينه اصلي چندي از گروه‌هاي اين جناح و يا احتمال عدم استفاده از گزينه‌ها و كانديداهاي طيفي خاص مي‌تواند حامل پالس‌هاي خطرناكي به سمت اردوگاه اصلاح‌طلبان باشد. باز شدن باب عدم تطابق سياست‌هاي گروه‌هاي مختلف با يكديگر در انتخابات پيش رو و يا اجراي نقش پدرخواندگي و تحميل كانديداها و سياست‌هاي جريان قوي‌تر بر ديگران مي‌تواند به راحتي نتايج انتخابات‌هاي پيشين را برايشان به ارمغان بياورد. هر چند از هم اكنون به قطعيت نمي‌توان از بروز چنين اختلافاتي خبر داد ولي با در نظر گرفتن تجربيات گذشته نيز احتمال وقوع آن را نبايد دست كم گرفت.

مسلما آنچه كه احزاب و گروه‌ها و شخصيت‌ها در پس ائتلاف بدنبال آن هستند، استفاده از امكانات بالقوه و بالفعل مؤتلفان خود در راستاي به نتيجه رساندن اهدافشان است. در سياست ايران ترسيم نمودار و رديف كردن اعداد و ارقام براي پيش بيني نتايج منتج از ائتلاف‌ها نظير آنچه كه سردبير محترم شرق آقاي قوچاني پس از بيست و هفتم خرداد ماه هشتاد و چهار پيش بيني كرده بود نه تنها كاري عبث كه با در نظر داشتن اقليم خاص سياست ايران مضحك نيز به نظر مي‌رسد. در انتخابات (و علي الخصوص انتخاباتي همچون شوراها كه نامزدها و فعاليت‌هاي انتخاباتي به اشل‌هاي كوچكتري تقسيم مي‌شود و شكل بومي تري به خود مي‌گيرد) استفاده از اين امكانات و سخت افزارها و نرم‌افزارها نقش تعيين كننده‌اي به خود مي‌گيرد. و بيش از چهره‌ها و گفته‌ها و حمايت‌ها، امكانات و هزينه‌ها و تلاش‌ها تعيين كننده خواهد بود. اجماع بر روي گزينه‌هايي مشخص در شهرها و واحدهاي كوچكتر درچنين انتخابات‌هايي مي‌تواند تمركز فعاليت‌هاي نيروهاي همسو را بر روي گزينه‌هاي محتمل‌تر تجميع ببخشد و احتمال پيروزي را افزايش دهد.

اين آمال تنها در صورتي ميسر خواهد بود كه تمامي نيروهاي اصلاحات با سنجيدن شرايط و با در نظر داشتن حداقل مطالبات تنها به حداكثر نتيجه بيانديشند و تمام توان خود را براي به ثمر رساندن آن بكار ببندند. البته منظور نگارنده از ذكر حداقل مطالبات نه پشت كردن به آرمانها و ناديده گرفتن اصول بلكه با در نظر داشتن جميع شرايط انتخاب بهترين گزينه‌هاي ممكنه كه احتمال اجماع روي آنها بيشتر است مي‌باشد. ولي آنچه كه جو سياسي كنوني اصلاح‌طلبان نشان مي‌دهد، فاصله آنها با اتخاذ چنين سياست‌هايي (حداقل در مقام عمل) مي‌باشد. البته در مقام حرف، سخنان زيادي در رابطه با اهميت و ضرورت ائتلاف به ميان آورده‌اند ولي در عمل تاكنون چيز ديگري مشاهده مي‌شود. به هر روي بايد اميدوار باشيم كه اصلاح‌طلبان با دريافتن شرايط خاص و ويژه انتخابات پيش رو با كنار نهادن اختلاف‌هاي نظري و عملي دست به ائتلافي گسترده بزنند و از تمامي امكانات خويش براي پيروزي در انتخابات پيش رو بهره بجويند. چرا كه تجربه ثابت كرد ديگر در انتخابات حتا يك كرسي در دورافتاده‌ترين روستا را نيز نبايد به راحتي از دست داد!

2006-03-16

خاطره‌اي از گنبد فيروزه‌اي

موضوعي چند روز پيش در بين اخبار توجهم را جلب كرد كه يادآور مسائلي برايم گشت كه بي‌تناسب با قضاياي رخ داده نيست.

اپيزود اول:
مهر ماه سال80- دانشگاه آزاد يزد
تازه وارد دانشگاه شده‌ام. هنوز با حال و هواي يزد آشنا نيستم. براي ثبت نام كه آمده بودم پلاكاردهايي با عنوان كنگره عروج بر در و ديوار شهر رخ مي‌نماياند كه كنجكاوي‌ام را برانگيخته بود. كم و بيش و از گوشه و كنار زمزمه‌هايي به گوش مي‌رسد. زمزمه‌اي كه دهان به دهان نزد ورودي‌هاي جديد در خوابگاه مي‌گردد؛
- قراره شهيد تو دانشگاه دفن كنند.
- شنيدي ميخوان دانشگاه رو قبرستون كنند.
- ميگن اول قرار بوده تو دانشگاه تهران و يه دانشگاه ديگه شهيدها رو دفن كنن ولي مثل اينكه اونا اجازه ندادن و مجبور شدن بيارنشون اينجا.
- مگه شهيدها درخت اند كه مي‌خوان اينور و اون‌ور تخمشون رو بكارن؟!
- اي بابا ما هم عجب جايي قبول شديم‌ها! همه قبول مي‌شن يه دانشگاهي كه حال كنند ما هم بهشت زهرا قبول شديم!
- ...

اپيزود دوم:
آيان ماه 80- بيمارستان امير اعلم تهران
عصر است و خورشيد در حال غروب. روي تخت بيمارستان دراز كشيده‌ام. تا چند لحظه ديگر وقت عملم فرا مي‌رسد. به دليل اينكه از صبح ناشتا بوده‌ام ديگر رمقي برايم باقي نمانده. با كنترل تلويزيون بازي مي‌كنم. از اين كانال به آن كانال. تيزري توجهم را جلب مي‌كند.
چند رزمنده در حال خنده و عبور به سمت منطقه عملياتي هستند. در پس زمينه صداي نوحه‌اي به گوش مي‌رسد:‌" اي لشگر صاحب زمان ، آماده باش آماده باش". لحظه‌اي بعد صداي بم گوينده بر روي تيزر جلب توجه مي‌كند؛ " تدفين هشت تن از شهداي گمنام دفاع مقدس در دانشگاه آزاد اسلامي يزد با حضور چهره‌هاي لشگري و كشوري. زمان: 15 ... كنگره آسماني عروج- بسيج دانشجويي استان يزد".

اپيزود سوم:
آذر ماه 80- دانشگاه آزاد يزد
دانشجويان معترضند. همه از تدفين شهدا در دانشگاه ناراضي‌اند. نكته جالب توجه نارضايتي طيف‌هاي مختلف فكري است؛
- اينا مي‌خوان از شهدا استفاده ابزاري بكنن.
- بابا مگه جا قحط بود كه اينجا دفنشون كردند.
- اين هم توهين به شهيدهاست هم به دانشجوها.
- ...
انجمن اسلامي دانشگاه در عين اينكه از بدنه‌اي كاملا اصولگرا تشكيل شده، اقدام به پخش نظرسنجي در ميان دانشجويان مي‌نمايد. بسيج نيز در پي انتقاد از اين عمل است ولي اينان وامدار پدران معنويشان هستند.پس مسئله به سادگي حل مي شود. نيمه اعتراضات خاموش نيز فروكش مي‌كند.

اپيزود چهارم:
اسفند ماه 83- دانشگاه آزاد يزد – محل تدفين شهدا
چند سالي از اين قضايا گذشته. اكنون همه به گنبد فيروزه‌اي رنگ خو گرفته‌اند و بي تفاوت از كنارش عبور مي‌كنند. بسيج نيز با توجه به جذب مالي به خاطر چنين فعاليت‌هايي مدام هر ساله كنگره‌اي براي سالگرد تدفين شهدا برگزار مي‌كند. مراسم شب‌هاي قدر و سوگواري‌هاي دهه محرم نيز در جوار همين مكان انجام مي‌گيرد. و به همين دليل و مطابقت آن با ايام محرم چادري بزرگ و كنگره‌اي به سبك سيرك‌هاي اروپايي در اين مكان استوار گرديده است كه مراسم در زير آن انجام مي‌گيرد.
مقارن با همين ايام، سومين همايش بزرگ فني و مهندسي سراسر كشور در دانشگاه ما در حال انجام است. از تمامي استان‌ها و دانشگاه‌هاي كشور دانشجوياني در دانشگاه‌مان حضور يافته‌اند.
بسيج دانشگاه در اعتراض به نحوه پوشش دانشجويان مدعو اقدام به تحصن در مقابل محل برگزاري كلاس‌هاي آموزشي مي‌نمايد كه سپس دامنه آن تا جلوي درب دفتر رياست دانشگاه نيز كشيده مي‌شود.
انجمن كه پس از سه چهار دوره پوست اندازي نموده باحضور چند تن از دوستان و شخص بنده، حداقل از لحاظ ظاهري با دوره‌هاي پيش تفاوت‌هاي قابل توجهي نموده است. بيانيه‌اي در تقبيح اين اعمال بر عليه بسيج دانشجويي از سوي انجمن اسلامي منتشر مي‌گردد. كركري‌ها و تهديدها بالا مي‌گيرد. جو به شدت متشنج است.
آب بسيار گل آلود گشته است و زمان ماهي‌گيري فرا رسيده. مسئول نهاد رهبري دانشگاه كه همچون ديگر اصولگرايان استان منتظر چنين فرصتي براي ضربه زدن به رياست دانشگاه بود با توسل به نوچه‌هاي خويش و اعضاي بسيج نمايشي پر طمطراق ترتيب مي‌دهند. وي با حضور در مكان تدفين شهدا با گريه و زاري و قسم به خون شهدا به از دست رفتن اسلام توسط چند دانشجوي كم حجاب متوسل مي‌شود تا به ديگر مقاصدش دست يابد.
زمزمه‌اي در گوشم زنگ مي‌زند:
" اينا مي‌خوان از شهدا استفاده ابزاري بكن ".

اپيزود پنجم:
تير ماه 84- جلوي دانشكده افشاريان
فصل امتحانات است. در گرماي تابستان كوير هر كسي به دنبال ماوايي مي‌گردد كه از گزند آفتاب زننده‌اش در امان باشند. همه با كتاب‌ها و جزواتي در دست به زير سايه‌اي خزيده‌اند و تند تند در حال ورق زدن يادداشت‌هايشان هستند. نگاهم به دور خيره مي‌شود. زير گنبد فيروزه‌اي معراج هم مامن دختراني كه منتظر گشوده شدن درب سالن امتحانات هستند شده. ولي موضوعي ناراحتم مي‌كند. دختركان روي اضلاع قبور هشت ضلعي نشسته‌اند و در حال گفتگو و خنده و خواندن جزواتشان هستند. چهره‌اي به سرعت از ذهنم مي‌گذرد و باز ندايي در گوشم زمزمه مي شود؛
" اين هم توهين به شهيدهاست هم به دانشجوها ".

اپيزود ششم:
اسفنماه 84- تهران
سايت ادورار نيوز را باز مي‌كنم. خبري در بالاي صفحه خودنمايي مي‌كند؛
"اعتراض دانشجويان دانشگاه صنعتي شريف به تدفين چند شهيد در اين دانشگاه".
صفحه اخبار تصويري را باز مي‌كنم. تصاويري از تحصن دانشجويان در محل مقرر براي دفن شهدا در آْن دانشگاه مي‌بينم. فورا با دوستي از دانشجويان شريف تماس مي‌گيرم. هنوز سوالي نپرسيده خود شروع به تعرف مي‌نمايد. در بينابين سخنانش مطالب جالبي مي‌شنوم؛
" امروز تو دانشگاه گاز اشك آور زدن. تازه لباس شخصي ها هم ريخته بودن تو دانشگاه و تا تونستن از خجالت بچه‌ها در اومدن. جالبش اينه كه بچه‌هاي انجمن رو حسابي نوازش مي‌دادن، مثل اينكه از قبل سوژه‌هاي اصلي تعيين شده بود و با قرار قبلي ريخته بودن تو دانشگاه!". " امروز براي ورود به دانشگاه كارت بسشيج هم كفايت مي‌كرد!". " فرمانده لباس شخصي‌ها هم نوحه خونشون شده بود . همون يارو حداديان كه تو تلويزيون هم برنامه اجرا مي‌كنه. شده بود ليدرشون و بهشون خط مي‌داد". " در حين اين قضايا هم بعضي از بچه‌هاي راديكال هم رفتن شيشه در دفتر و ساختمون رئيس دانشگاه رو شيكستن و كتكش زدند". و ...

اپيزود هفتم:
اسکیزوفرنیا !
شهدا در اين دانشگاه هم به زور دفن شدند و قصه همچنان باقي است. البته فکر نمی کنم هیچکدام از دانشجویان منکرفداکاری های کسانی شوند که برای آنان از جان خویش گذشتند ولی نباید حرمت و جایگاه هر چیزی را برای استفاده ابزاری زیر سوال برد.
اميدوارم دانشجويان اين دانشگاه نيز همچو من به زمزمه‌هايي نابه هنگام دچار نگردند!!


و اما در دل اين قضايا داستان ديگري هم بود كه آن نيز به نوبه خود برايم جالب مي‌نمود؛

اپيزود اول:
پائيز83- دانشگاه علم و صنعت تهران
دانشجويان بسيج دانشگاه در اعتراض به صدور اجازه از سوي رياست دانشگاه براي حضور حبيب الله پيمان در مراسم انجمن اسلامي اين دانشگاه با ورود به دفتر وي اقدام به ضرب و شتمش مي‌كنند. سپس وي را دستگير كرده و مورد بازجويي قرار مي‌دهند و پس از چند ساعت و با در اختيار گرفتن اتوبوسي وي را به جلوي ساختمان وزارت علوم برده و به نشانه اعتراض در همانجا رهايش ميكنند.
اين موضوع جز از چند تريبون غير رسمي بازتاب چنداني نيافت و تنها اعتراض برخي محافل آكادميك را برانگيخت.

اپيزود دوم:
زمستان84- دانشگاه شريف
پس از ضرب و شتم دانشجويان معترض به تدفين چند شهيد گمنام در اين دانشگاه، چند تن از دانشجويان تندرو با راه يافتن به دفتر رياست دانشگاه وی را به باد کتک می گیرند.
اين اقدام با محكوميت تمامي محافل آكادميك و حوزوي روبرو گرديد. و اخبار شبكه‌هاي سراسري نيز ماوقع را كامل پوشش دادند و تا توانستند بر علیه این حرکت و حول و حوش آن تبلیغ نمودند.

اپيزود آخر:
قضاوت
؟

2006-02-10

... و ما نيز آتششان مي‌زنيم!


سحرگاه بود و خورشيد در حال تقلا بود تا نورش را به رخ تيرگي شب بكشد. با اينحال ميدان انقلاب شلوغ بود و تراكم رفت و آمد مردمي كه سعي داشتند هر چه سريعتر خود را به سر كار خويش برسانند در آن موقع صبح كمي برايم غير عادي مي‌نمود.
من هم به دليل دوري دانشگاهم مجبور به خروج زود هنگام از منزل بودم و با اينكه مسافتي را طي كرده بودم ولي هنوز خواب آلود بودم وچشمانم به درستي گشوده نمي‌شد. در گوشه ديگر ميدان دكه روزنامه فروشي‌اي بود كه مثل هميشه و حتا در آن ساعات سحرگاه پذيراي عده‌اي بود كه تنها در حال مطالعه تيتر روزنامه‌ها بودند. از بين جمعيت راهي باز كردم. هوا هنوز تاريك بود و با سايه‌اي كه جمعيت ايجاد كرده بودند و همچنين خواب آلودگي من، كه آن هم مزيد بر علت شده بود، نمي توانستم به درستي تيتر و لوگوي روزنامه‌ها را ببينم. دو سه باري چشم چرخاندم. دنبال روزنامه شرق مي‌گشتم. تمامي لوگوها سياه بود (به دليل ايام محرم). نمي‌توانستم روزنامه مورد نظرم را پيدا كنم. رو به صاحب دكه گفتم: "آقا شرق داري؟" و جواب شنيدم: "نه هنوز نيومده".
گفتم: "باشه پس يه اعتماد ملي بده".
روزنامه را گرفتم و به راه افتادم تا سوار تاكسي شوم. در همين حين نگاهم به تيتر اول افتاد "سفارت دانمارك به آتش كشيده شد" ! هنوز با حيرت به عكس صفحه اول مي‌نگريستم كه اگر زودتر به خود نيامده بودم احتمالا با گارد كنار ميدان برخورد مي‌كردم! در مخيله خويش به دنبال كشوري بودم كه اين قضيه را بدان سمت سوق دهم؛ فلسطين، لبنان، سوريه، و ... .همينطور در حال رديف كردن اسامي بودم كه بهترين راه را مطالعه تيتر يك يافتم.
باورم نمي‌شد، اين داستان در ايران اتفاق افتاده بود. بله؛ ايران ما ! يا بهتر است بگوييم ايران آنها! با غرولند سوار تاكسي شدم. همچنان هر كدام از مسئولين و غير مسئولين را كه مي‌يافتم خود و والده مكرمه‌اش را بي نصيب نمي‌گذاشتم. ناخودآگاه تن صدايم افزايش يافت و بلند گفتم: "خدايا ما كجا زندگي مي‌كينم!". راننده تاكسي كه مرد ميانسال خوشرويي بود با بخند گفت: "چي شده جوون؟". رو به طرفش كردم و گفتم: "بخون آقا ببين چي شده. يه سري ‌‌‌[ ...] رفتن با وحشيگري كامل به خاك يه كشور تجاوز كردند و سفارتشو به آتيش كشيدن". پس از شرح كامل ماجرا براي راننده، خنده كنان پاسخ داد كه: "خب حق دارن عزيز من! وقتي همه مسئولين مي‌خوان جلوي هر مسئله‌اي تهاجمي برخورد كنند اين چندتا جوون آتيشي هم از اونا خط مي‌گيرن ديگه. مثلا تو قضيه سلمان رشدي اگه ما به جاي اونكه حكم واسش صادر مي‌كرديم مي‌اومديم كتاباش رو چاپ مي كرديم و بعدش با اون و چند تا از علماي جهان اسلام كه ماشاء الله كم هم نداريم مناظره مي‌ذاشتيم تا چرنديات اين بابا رو بشه الان اين همه ملت دنبال خزعبلات رشدي نبودن كه چي گفته و دستش واسه همه رو مي‌شد. مشكل ما اينجاست پسرم".
تازه گفتگويم با راننده گل انداخته بود كه به ميدان آزادي رسيديم. پياده شدم و از راننده خداحافظي كردم. ديگر خورشيد با غرور تمام رخ مي‌نماياند . با چشماني نيمه بسته از تشعشع آفتاب به "ميدان آزادي" نگاهي انداختم. لفظی كه شايد فقط بر روي اين ميدان باقي مانده باشد! همچنان در اين فكر بودم كه به سرم زد مابقي قضيه را در روزنامه بخوانم.
"تجمع عده‌اي از دانشجويان بسيجي". جالب اين بود كه تنظيم كننده خبر تفاوت ميان وحشيگري و تجمع را درنيافته بود (شايد هم تلفني و تذكري از بالا رسيده بود كه از چه كلماتي استفاده كنند). در ادامه متن به نكات جالبي برخوردم كه شايد اگر از ابتدا مي‌دانستم ناسزاهاي آبدارتري به مخاطبينش روا مي‌داشتم!
"جانشين فرمانده نيروي انتظامي با حضور در محل حادثه اين عمل دانشجويان(!) را ستود و اين غيرت اسلامي را قابل تحسين دانست". فكر كنم ديگر معني تروريسم دولتي را نيز نيك دريافته باشيد!
من نمي‌دانم اين عده‌اي كه به قولي دانشجو خوانده مي‌شدند و مثلا تجمع نموده بودند از كدامين اسلام و از كدامين محمد دفاع مي‌نمودند. اما تا جايي كه ذهنم ياري مي‌كند اسلامي كه من شناختم ديني بود كه مدارا با دشمنان و حفظ حريم و نحوه مقابله با خطاكار و مجرم با هر مشكل و معضل و ابهامي كه بود شخص و معين شده بود. آن محمدي كه من مي‌شناختم به هنگام فتح مكه به تمامي يارانش دستور داد كه با مشركين كاري نداشته باشند و همه‌گان در منزل خويش در امانند حتا ابوسفيان. شايد هم منظور آنها از اسلام دين ديگري است و محمد ديگري را پيروي مي‌كردند.
دوستی نيز در توجيه يا تنوير وجوه اين اقدامات يادداشتي نگاشته بود تحت عنوان "اروپا خود در این آتش می دمد" كه در جواب ايشان بايد بگويم اولا چرا بايد با هر اشتباهي آتش در ميان باشد؟ ثانيا ايرادي هم ندارد ما نيز آنها را به آتش مي‌كشيم! ثالثا دريافتيد كه چرا به جاي امامه حضرت محمد(ص) بمبي در حال انفجار كشيده بودند؟

پ.ن:
بنده ضمن تقبيح هر گونه اهانت به مقدسات هر كيش و آئيني نه از براي توجيه اين عمل روزنامه‌هاي اروپايي كه تنها براي توضيح قسمتي از دلايل طرز تفكر غربيان نسبت به دين اسلام و نكوهش هر گونه اباحه‌گري و همچنين تجاوزات وحشيانه به خاك و سفارت اين كشورها كه نه به سود اسلام و نه ايران است اين سطور را نگاشتم.و منتج شدن و تبادر هر گونه ذهنيتي را به خوانندگان محترم واگذار مي‌كنم.

2006-01-25

مسئولیت روشنفکر چیست؟

این سوالی است که شاید پاسخی صریح برای آن نتوان یافت و به حتم پاسخ آن نيز حالتي انتزاعي به خويش مي‌گيرد. و شاید تنها طراح آن پاسخي نكو در مقابل این پرسش قرار داد.
سارتر؛ فيلسوفي كه هر چه در موردش قلم بچرخانيم، باز هم شايد نتوانيم حق مطلب را در موردش ادا كنيم. مردي كه با تمام دانش و داشته‌هايش، با مردم، كنار مردم، و براي مردم زيست. روشنفكري که تنها اين نام را به عنوان لقب يدك نمي‌كشيد بلكه خود تعريفي بود براي اين كلمه! من نيز به زعم خود و تنها در حد داشته‌ها و بزاعتم مي‌خواهم در موردش و در مورد تعهد و مسئوليتش در قبال جامعه و اين پرسش اساسي كه "مسئوليت روشنفكر چيست؟ " (سوالي كه خود طرح نمود و خود بهترين پاسخ را به آن داد) چند سطري كوتاه بنگارم.

سارتر؛ لوچي كه دنيا را بهتر از ديگران مي ديد!
مساله روشنفكران و مسئوليت آنها در قبال جامعه براي سارتر از اهميت والايي برخوردار بود كه به صورت واضح در قسمت اعظمي از آثار وي نيز اين امر را مي‌توان مشاهده نمود. او در اين باره چند سخنراني در سال 1965 در ژاپن ايراد كرده و در كنفرانس ديگري نيز در بروكسل خلاصه‌اي از آن مطالب را ارائه كرده است.
در ابتدا جا دارد ببينيم سارتر در مورد روشنفكر چگونه مي‌انديشد و چه مي‌گويد: « روشنفكر كسي است كه در آنچه به او مربوط نيست مداخله مي‌كند، زيرا او مدعي است كه به نام يك برداشت جامعي از انسان و جامعه سخن مي‌گويد.»
به عقيده سارتر دانشمندي كه از محدوده تخصص خود خارج نمي‌شود، روشنفكر نيست. به گفته سارتر«‌همه اين افراد را نمي‌توان روشنفكر ناميد. هر چند روشنفكر به ناچار از درون اين متخصصان برمي‌خيزد».
سارتر مي‌گويد متخصصي كه مثلا بمب اتم مي‌سازد اگر از تخصص خود خارج نشود، در موضع يك دانشمند باقي مي‌ماند و روشنفكر نيست. اگر مثلا همين دانشمند درباره كاربرد و عوارض سوء نيروي اتمي موضع گرفت؛‌ نظري مثبت يا منفي داد،‌ در آن صورت روشنفكر است.
آلبرت اينشتين نابغه و فيزيكدان مشهور و اپن هايمر مخترع بمب اتمي آمريكا در زمان جنگ جهاني، هر دو زير بار نظارت دستگاه‌هاي نظامي و سرمايه‌داري در قلمرو اتمي نرفتند و از دستگاه دولتي با ميل و اراده خود خارج شدند، يا برتراند راسل كه ساليان دراز به كار بردن سلاح اتمي را محكوم ميكرد؛ مورد تحسين ژان پل سارتر بودند.
همچنين ژان پل سارتر براي آندره ساخاروف پدر بمب هيدروژني شوروي، كه پيش از آمريكا اين افراد به آن دسترسي يافت احترام بسياري قائل بود، زيرا ساخارف پا را از تخصص خود فراتر گذاشت و در راه آزادي بيان و حقوق روشنفكرانو توسعه بيت الملل در شوروي مبارزه كرد.
به عقيده وي اگر متخصص بخواهد فقط به آنچه حكومت از او مي‌طلبد پاسخ دهد او ديگر روشنفكر نيست و جامعه حقي براي او قايل نيست. او هنوز پرسشگر است.
او به امور جزئي نظر دارد و از اظهار نظر در امور كلي واهمه و وحشت دارد. سارتر اين قبيل افراد را روشنفكر نما مي‌نامد كه مطلقا به دنبال كشف حقيقت نيستند و مي‌خواهند آن را كتمان كنند. روشنفكر اصيل نمي‌تواند بدون اينكه ديگران را آزاد كند خود به آزادي دست يابد. آزادي او بدون كمك به ديگران ميسر نيست. در اين صورت است كه روشنفكر وظيفه خود مي‌داند براي كسب آگاهي كند و روشنفكران واقعي قهرا پاسدار دموكراسي است.
همچنين سارتر به اين امر نيز قائل بود كه كساني كه خويش را تافته‌اي جدا بافته از سطوح جامعه مي‌پندارند و جامعه را تنها با الفاضي چون عوام مخاطب قرار مي‌دهند و فهم و درك عموم را دني‌تر از ادراكات خويش فرض مي‌كنند نيز هرگز نبايد داعيه روشنفكري داشته باشند چرا كه روشنفكر " مدعي است كه به نام يك برداشت جامعي از انسان و جامعه سخن مي‌گويد".
نتيجه آنكه بحث سارتر اثر عميقي در فرانسه و جهان داشت. اگر فوكو درباره زندان‌ها كتاب نوشت و خواستار تحول در وضع آنها شد، اگر ژاك دريدا در مبارزات آزاديخواهانه در فرانسه و ايالات متحده تاثير گذاشت و يا بورديو در به رسميت شناختن حقوق زنان و كارگران و در وضع اقليت‌هاي نژادي موفق شد، تا حد بسيار زيادي همه در راستاي تفكرات سارتر بود كه به نحو مطمئن و روشني مسئوليت روشنفكران را بيان نمود و به همين جهت اين حركت در فرانسه بيش از ديگر كشورها مثمر ثمر بود و همگان آنرا مديون ژان پل سارتر فقید مي‌دانند.
چند سوال ؛
اما مقصد و مقصود بنده نگارنده از نگاشتن اين سطور طرح چند سوال از چند طيف فكري بود كه رداي روشنفكري بر تن كرده و در مخيله خويش به كار روشنفكري مشغولند می باشد؛
1- اولين سوال به دوستاني باز مي‌گردد كه تا ديروز چونان نطق‌هاي آتشين و غرا مي‌نمودند كه هر تنابنده‌اي با استماع سخنان ايشان لب به تحسين مي گشود. ولي با برگشتن ورق امروز آنچنان موضعي مي گيرند كه باورش براي خودشان نيز مشكل است!(علي الخصوص در مورد مسائل اخير!).
رجوع شود به: " اگر متخصص بخواهد فقط به آنچه حكومت از او مي‌طلبد پاسخ دهد او ديگر روشنفكر نيست و جامعه حقي براي او قائل نيست. ". پس به حتم ديگر خود نيز نبايد حقي براي خود قائل شوند.
2- همچنين روي سخنم با عزيزاني است كه تا ديروز كه گردونه فلك بيش از اكنون به كامشان مي‌گرديد و دولتي اصلاح طلب (يا به قول همانان فقط در ظاهر!) در سر كار مي‌بود، آنچنان جامه رئيس دولتش را به پرچم مبدل نموده بوديد كه نه تابي و نه تواني براي سياه كاري‌هايش (همان اصلاحاتش) باقي نمانده بود. و اكنون كه هنگامه رزم است و موقع نقد مشخص نيست در كدامين آخور سر فرو برده‌ايد كه ديگر ندايي از شما به گوش نمي‌رسد. شايد هم از سر بريده مي‌ترسيد كه ديگر هوس چونان رقصي در ميانه ميدان در سر نداريد؟!

3- در چند ماهه اخير و با توجه به وقايع پيش آمده كه عيار مناسبي گشت براي محك كساني كه «الدروم، بلدروم» آنها نه سماء را و نه ارض را، بي نصيب نگذاشته بود، و چونان داعيه روشنفكر بازي‌اشان را در بوق و كرنا كرده بودند كه گوش فلك را كرنموده بود.
اين دوستان كه نه تنها جامعه، كه حتا روشنفكراني را كه تا ديروز كتابهايشان را چونان در قفسه كتابخانه شخصي خويش قرار مي‌دادند تا هر تازه از ره رسيده‌اي را بفهمانند كه روشنفكر تشريف دارند را نيز در پشت سر قرار داده و كسي را ياراي همراهي ايشان نبود و از فرط روشنفكري در حال هلاك شدند بودند. که این عزیزان را نيز پيشنهاد به مطالعه دوباره قسمتي از متن مي‌كنم ؛
"روشنفكر كسي است كه مدعي است كه به نام يك برداشت جامعي از انسان و جامعه سخن مي‌گويد."
و
"روشنفكر اصيل نمي‌تواند بدون اينكه ديگران را آزاد كند خود به آزادي دست يابد. آزادي او بدون كمك به ديگران ميسر نيست. در اين صورت است كه روشنفكر وظيفه خود مي‌داند براي كسب آگاهي كند و روشنفكران واقعي قهرا پاسدار دموكراسي است"
و
" كساني كه خويش را تافته‌اي جدا بافته از سطوح جامعه مي‌پندارند و جامعه را تنها با الفاضي چون عوام مخاطب قرار مي‌دهند و فهم و درك عموم را دني‌تر از ادراكات خويش فرض مي‌كنند نيز هرگز نبايد داعيه روشنفكري داشته باشند".

پس عزيزان بدريد اين جامه‌هاي ريا (بخوانيد قباي روشنفكري) را كه بر تن شما بسيار گشاده مي‌نمايد و بگسليد اين پرده اوهام را كه شما همينيد كه هستيد نه آنچه كه خويش مي‌انديشيد!
اي نشسته در اين خانه پر نقش و خيال خيز از اين خانه برو رخت ببر هيچ مگو !!

پ.ن:
در مورد مثالهايي كه در باره‌ي روشنفكران و تصميمات آنها در مورد تسليحات هسته‌اي ذكر شد سهوا عمد صورت گرفته است !

2006-01-12

نقدی بر نقد

نقدی به متن شورای هماهنگی از نگاه منتقدی دیگرِ ؛

بنده به عنوان يكي از اعضاي سابق شوراي هماهنگي نيروهاي اصلاح طلب دانشگاه آزاد يزد و شخصي خارج از هياهوي كنوني و با علم به كل موضوع اين سطور را در نقد نوشته‌ي دوستي گرامي كه در خبرنامه آن شورا درج شده بود مي‌نگارم و اميد آن دارم كه موثر واقع افتد هر چند كه با نوع قلم و نگارش نگارنده و مضمون متن مذكور اين اميد را واهي و عبث مي‌پندارم. به طور حتم هر خواننده ای با نخستين مطالعه مطلبي كه اين دوست گرامي نگاشته بود متوجه خواهد شد كه اين متن به واقع روشنگر هيچ مسئله‌اي نبود و جز ناسزا نامه، چيز ديگري نمي توان خواندش! كه اگر جز اين مي‌بود به حتم راهكاري را پيش روي من و دوستان خطاكارم قرار مي داد تا روشنگر طريقمان گردد كه مبادا به اضلال نيافتيم ولي دريغ از هدايت كننده‌اي كه به صراط مستقيم در پنداشته‌هاي خويش خواندمان!(شايد هم دريغ از پنداشته‌اي!) و افسوس كه هر چه بيشتر در اين سطور به غور و بررسي پرداختم كمتر موضوعي قابل اعتنا يافتم!
اولين باري كه تيتر "شورای هماهنگی از نگاه منتقدی ديگر" در فرودين توجهم را جلب كردم با شوق هر چه تمام تر به مطالعه متن مذكور براي يافتن محل نقد گشتم ،‌ اما با دو سه بار مطالعه متن نیز متوجه منظور دوست گراميم نشده‌ام.
و اما نقد بنده به متن دوست گرامي؛
دوست محترمم! چه نيكو فرموده بوديد كه: " كار سياسي و تشكيلاتي ملزوماتي دارد كه بدون پايبندي به آنها، فعاليت احمقانه اي به نظر مي رسد". اگر منظور شما از كار سياسي يعني ايستادن جلوي ديوار و فرياد زدن است، اگر منظور از كار سياسي كوبيدن سر به همان ديوار است، اگر منظورتان همان برباد دادن سر براي هيچ است، اگر منظورتان تحمل هزينه‌هاي گزاف بدون هيچ نتيجه‌اي خاص است، اگر منظورتان ژست‌هاي شخصيت‌هاي سياسي زندان كشيده و روشنفكر بازي است، و اگر منظورتان هزاران چيز از اين قبيل است بايد به عرضتان برسانم نه برادر سخت در اشتباهيد من و به نظرم مابقي دوستانم نيز همان احمقانيم و خاله بازي‌امان را مي‌كنيم چون اعتقاد داريم اين خاله بازي ما بسيار بسيار بسيار و صد بسيار دگر! پر ثمرتر از سياست ورزي( شما نيز از زبان ما بخوانيد؛حماقت) شما و دوستانتان است.
همچنين به گمان بنده، شخص من وساير اعضاي شورا، هيچگاه خويشتن خويش را عقل كل و مغز مسلم فرض نكرده و نمي كنيم كه اگر چنين بود در هر فعاليتي رو به مشاوره ديگر دوستان نمي آورديم و آنان را در امر مذكور شريك قرار نمي داديم. و همچنين در هر موردي كه نقدي وارد مي‌ديدم و مي‌ديديم بيان نمي‌كرديم و راهكاري نيز براي آن عنوان نمي‌داشتيم. در ضمن با توجه به تجربه حقيقي و تعامل بنده و مابقي دوستانم در اين شورا، به نظرم دوستانم نيز با من در این امر هم عقيده باشند كه كساني كه در انتخابات آگاهانه آب به آسياب دولتيان امروز ريختند خائن واقعي به اين كشورند و همچنين در ضمن قائل بودن به اين امر كه هر شخصي مختار است با توجه به انديشه‌هاي شخصي و بزاعت خويش مرتكب عملي شود شما را در راهكار انتخابيتان مختار و آزاد مي‌بينيم، ولي داستان غم انگيز در دانستن و نكردن است و با چشمان باز به داخل چاه رفتن است دوست گرامي! كه نادان را حرجي وارد نيست كه اگر شما مي‌پسنديد كه جز دسته دوم قرار گيريد باز هم انتخاب با شماست(شايد هم ما به اشتباه شما را در دسته اول قرار داده‌ايم!). همچنين بی گمان دوستان این شورا نیز با من هم عقیده اند كه شمایی که هميشه منتظر چنين وضعيتي بوديد و اصلاحات و دولتش را يا به سخره مي‌گرفتيد و يا نكوهش مي‌كرديد و اصلاحات از داخل حكومت را جز سناريويي مضحك فرض نمي‌نموديد و سوداي يكدست شدن حاكميت را در سرمي‌پرورانديد، حال با رسيدن به اين آمال خود و مهيا شدن شرايطي كه هميشه از آن دم مي‌زديد و تنها راهكار ممكن مي‌پنداشتيدش، حال اين گوي اين ميدان را محیای شما می بینیم و منتظر هنرنمايي شما دوستانیم! اما باز هم دريغ و صد افسوس كه شما كه هيچ، اكابر و بزرگانتان نیز يا به ماوايي خزيده‌اند و ندايي ازشان به گوش نمي‌رسد يا جلاي وطن نموده‌اند و دم مبارك را بر كول خويش گذاشته‌ و فرار را بر قرار ترجيح داده‌اند و چنين بر راهكارهايتان پايبند بوده‌اند و بوده‌ايد كه اميدوارم كه در مورد مسئله اخير نيز چنين راه حل‌هايي را براي ما تجويز نفرمائيد.
و اما مسئله اخير كه به زعم شما موردي شد براي سنجش عيار ما! بايد عرض كنم به قول دوست گراميم حمزه غالبي اين نكته جاي بسي خوشحالي است كه عملگرايي عده‌ايي چنين ديگر دوستان را سخت برآشفته است و به تكاپو انداخته است كه خود محل سوالات بسيار است! و سوالي دارم كه نمي‌دانم پاسخي براي آن خواهيد يافت يا خير! كه آيا در اين مورد شما راهكار بهتري سراغ داريد كه اگر چنين است آن را از ما دريغ نفرماييد و تجربات خويش را به ما هم عرضه كنيد.البته شايان ذكر است كه تمامي موارد نمي‌توان در اينجا بيان نمود ولي الا ايحالا براي شخص شما نيز نبايد چونان پوشيده باشد كه مگر راهي جز اين نيز باقي مانده بود و ....
اگر شما دنبال قهرمان و قهرمان بازي هستيد همان بهتر كه به مطالعه كميك استريپهاي بت من و سوپر من بپردازيد كه شخصيتهاي مورد نظرتان را در آنجا خواهيد يافت و ما را نيز در فعاليت‌هاي فلسفي و عشقولانه‌امان رها سازيد .همچنين اگر منظورتان از سياست ورزي و فعالين واقعي كساني است كه عرصه را چونان خائنانه براي ايجاد چنين وضعيتي مساعد نمودند و سپس صفرهاي خوش نقش را در مقابل اعداد خوش نگارتر در چك‌هايي دريافت نمودند و تغيير موضعي آنچناني دادند (رجوع شود به و مناسبات آقایان ع.الف و م.ک در انتخاباتهای پیشین! ) و فرزندان خلفي نيز چون شمايان به آن مواضع صادره پرداختيد، بايد بگويم معني فعالين واقعي را نيز دريافتيم. ولي چه سود كه اكنون اين فعالين در ايراني كه آنهمه داغش را به سينه مي‌زدند نيستند و شما مجبوريد هر شب از راديوهاي فرانسه و بي بي سي و غيره سرمشقهايتان را يادداشت كنيد.
من نيز چون شما واقعا خواهان اين امر هستم كه با عنايت ايزد منان همگي از اوهامات خارج شده و سري چرخانده و بنگريم كه در چه مختصاتي زيست مي‌كنيم تا ديگر چنين اظهاراتي نسنجیده انجام ندهیم .
و كلام آخر اينكه:
يكي از عقل مي‌لافد يكي از طامات مي‌بافد ........................ بيا كين داوري‌ها را به پيش داور اندازيم
پيروز و مويد باشيد
محمد لكي- عضو سابق شورای هماهنگی
نیروهای اصلاح طلب دانشگاه آزاد اسلامی یزد

2005-12-16

اندكي هم كردار بي‌گفتار ده


ديگر گفتن و نوشتن از شعارها عمل شده و عمل نشده احمدي نژاد به آنچنان سوژه دمده و نخنمايي مبدل گشته كه گفتن از آن نيز به همان درد مبتلاست. هر شخصي با توجه به بزاعت خويش خواه مكتوب و شفاهي و چه در دنياي واقعي و يا مجازي، به زعم خويش لب به سخن گشوده و يا قلم بر دست گرفته و هر آنچه از دل برون تافته را بر تارك سايت شخصي يا كاغذ و جريده‌اي جاري ساخته است.
اين موضوع از چند منظر قابل تامل و تعمق است كه حاصل آن نيز سوال‌هايي است با جواب‌هايي مشخص؛
1-هميشه روال انتقاد بر اين منطق استوار بوده كه ناقد موضوعاتي را كه برايش داراي ارزش نقد هستند براي عرضه هر چه نكوتر به چالش مي كشد تا بلكه از اين رهيافت نتيجه‌اي مطلوبتر حاصل آيد. و همچنين يكي از بهترين اشكال ايجاد فضا براي موضوع مورد نظر به چالش كشيدن و مورد نقد قرار دادن آن است كه به نوعي در دنياي ارتباطات از آن به تبليغات منفي نام مي‌برند. به نظر شما چه مقدار براي اين موضوعات ارزش مي‌توان قائل شد؟
2- احمدي نژاد در اين مدت پنج الي شش ماه رياستش و علي الخصوص در ماه‌هاي انتهايي چونان مورد نقد طيف روشنفكر و عموم جامعه قرار گرفت كه در انتها قيد اختيار خويش را از دست داد(منظور لگام است!) و در جواب چنين انتقاداتي، بي‌پروا در صحن مجلس با لحني تند گفت:" توهين به رئيس جمهور جرم محرز است" (هر چند بنده به تفسير دو كلمه توهين و رئيس جمهور نقدهايي وارد مي‌بينم!).
باري؛ اين انتقادات تا حدي در سطوح جامعه و در لايه‌هاي مختلف اجتماعي به اپيدمي تبديل شده است كه تقريبا غير ممكن است در هر جمعي، خواه در تاكسي و صف اتوبوس و خواه در دانشگاه و يا در بازار و محل كار خود و يا حتا در جمع خانوادگي جك‌ها و لطيفه‌هايي به روز در مورد شخص احمدي نژاد نشنيده باشيد. اين نوع نگاه را در ديدگاه‌هاي جامعه شناختي به شكلي از اعتراض خاموش تعبير مي‌كنند. چونان كه در كشورهايي كه اعتراض مردم به حاكميت فراتر از حد معمول است نحوه ابراز آن نيز در سطح جامعه شكل ديگري به خود مي‌گيرد و انتقادات شفاهي و سرآمد همه آنها لطيفه‌ها ايجاد مي‌شوند كه خود نشان دهنده نوعي تقابل مردم با حاكميت است. با مشاهدات بنده در بين عموم مردم و انتقادات بسيار تند مردمي كه منتظر يك حركت و تنها يك حركت اشتباه از سوي احمدي نژاد هستند تا فردا در سر كار خويش يا در جمع دوستان سوژه‌اي براي بحث و خنده داشته باشند تنها سوالي كه براي من مي‌ماند اين است كه پس كدام هفده مليون(يا بطور صحيح‌تر شش ميليون) به احمدي نژاد راي داده اند؟
3- با يك فلش بك به دوران انتخابات اولين شعارهاي پرطمطراق نامزدها به ذهن هجوم مي‌آورد؛‌ " دموكراسي و حقوق بشر،‌زندگي خوب برازنده ايرني،‌ تاسيس دولت اسلامي،‌ حقوق و مزاياي ماهيانه و ...".
حضور طيفهاي مختلف فكري در شبيه‌ترين انتخابات ايران از لحاظ رقابت‌هاي دموكراتيك و نه از لحاظ شكل برگزاري وحتي نرم افزاري! با شعارهايي كه هر كدام نماينده طيفي خاص و نحله‌ فكري مشخص بود، براي نخستين بار نقش "شعارها" را فراتر از چهره‌ها در انتخابات نماياند. بطوريكه هر گروهي(به جز طرفداران هاشمي) تنها با تكيه بر شعارهاي نامزد متبوع خويش سعي در بالا بردن بيرق خويش و به كرسي نشاندن آرا و القا نظراتش بر عموم جامعه داشت. رقابتي كه حتي در آخرين روزهاي انتخابات نيز نتيجه را نامعين و سربه مُهر گذارده بود و شكل دموكراتيك‌تري به رقابت تبليغاتي ميان نامزدها درانتخابات بخشيده بود. هر چند سخت افزار و نيروهايي نيز خارج از عرف نيز به شكل جهت گرفته‌اي از اعتبار اين انتخابات كاسته بود.
آنچه كه در اين يادآوري بايد به ذهن شما نيز خطور كرده باشد كمرنگي شعارهاي احمدي نژاد در ميان آشفته بازار انتخابات بود. احمدي نژاد كه تنها به عنوان گزينه‌اي صوري از او ياد مي‌شد نماينده طيفي خاص از افراطيون راستگراها و فالانژها بود كه فاقد پايگاهاي اجتماعي مرتبط و مترتب بود و همين دليلي براي جدي نگرفتن چنين گزينه‌اي شده بود و همگان رقابت را ميان هاشمي و معين و قاليباف مي‌ديدند.(اشتباهي كه در مورد كروبي نيز روي گرفت و اين خود نشان از نقش غير قابل كتمان شعارها در اين رقابت داشت).
شايد تنها شعاري از وي كه چالش ايجاد كرد ،"دولت اسلامي" بود كه عده‌اي را به تفسير اين حرف واداشت. شعارهاي اصلي‌ احمدي نژاد را نيز كه حتما در برشورها و پلاكاردهايش ديده‌ايد تنها شامل دو جمله مي‌شد؛ « ما مي‌توانيم،‌ و راه رجا بسته نيست». و آنچه كه با بازبيني فيلم‌هاي احمدي نژاد نيزعايدم شد،‌ نقش كمرنگ‌تر عدالت در ميان سخنان وي بود. همانطور كه از دو شعار اصلي وي پيداست پيام اينگونه سخنان و شعارهايش بيانگر موضوعي خاص نبود و تنها در لفافه‌اي دم از راهكارهاي خويش مي‌زد بگونه‌اي كه حتي شعار دولش اسلامي را نيز هيچگاه بوضوح تبيين ننمود و هميشه آن را به آينده حواله مي‌داد.
حال تنها سوالي كه باقي مي‌ماند اينست كه چگونه بعضي به تبيين خود خاسته و نقد چنين شعارهايي بي منطق در منطق خود مي‌پردازند؟ و رهبري با توجه به كدام مشاهدات در سخنراني دو هفته قبل خويش خبر از اقبال عمومي مردم به سمت شعارهاي اسلامي و شكست شعارهايي همچون دموكراسي غربي(!) مي دهند؟
(تكميلي: به گمانم احتياجي به واگويي براي رهبري ندارد كه با يك ميليون راي تفاوت، تمامي گفتمان جامعه تغيير مي‌كرد و ايشان ديگر امروز چنين سرمست نمي‌توانستند تحليل ارائه كنند!)
4- يكي از مهمترين اقشاري كه در انتقاد به احمدي نژاد و شعارهايش نقشي غير قابل كتمان ارائه مي‌كنند قشر نخبه و به اصطلاح روشنفكران هستند كه با توجه به بيس و شالوده علمي قويتري كه نسبت به عموم جامعه دارا هستند انتقادات جدي‌تر و بيشتري را به دولت وارد مي‌سازند. البته همانطور كه در قبل ذكر كردم با توجه به نوع سخنان احمدي نژاد بيشتر اين مانورهايي كه نخبگان بر روي شعارهايي همچون "درآمدهاي نفتي برسر سفره‌ها، عدالت گستري و مهرورزي" مي‌دهند، انسان را بيش از پيش به اين امر قائل مي‌سازد كه اين شعارها بيشتر به دستاويزي براي آنان مبدل گشته و همچون كودكاني كه اسباب بازيشان را گرفته‌اند دائم در حال نق زدن هستند! البته مشخصا براي شماي خواننده منظور بنده نگارنده عيان است،‌ و تفاوت ميان اينان و منتقداني را كه بعنوان چشم و گوش گوياي ملت هستند را درك مي‌كنيد.
و سر آخر برايم اين سوال مطرح مي‌گردد كه كساني كه در بيست و هفتم خرداد ماه از درد ابتلا به گشادگی باسن! نتوانستند حتي تا مسجد محل خويش رفته و راي بدهند و حتا زحمت نوشتن نام كانديدايي را بر خويشتن گران ديدند و آغوش و بستر گرم همسرانشان را در بس بهتر از رفتن به پاي صندوقهاي راي ديدند حال چگونه مي ‌توانند اينگونه دولتي خود خاسته را به چالش بكشند؟ به واقع اينان جز حرافي تاكنون چه كرده اند كه حال چنين مواضعي مي‌گيرند؟
به هر روي هر شهروندي اين حق را مي‌تواند براي خود قائل شود. ولي به نظر شما آيا كسي كه خود خاسته به انجام امري كمك رسانده خود مي‌تواند چنين از موضع حق به جانب بر كرس نقد تكيه زند؟
5- و كلام آخر اينكه تنها يك بيت شعر مي تواند گوياي تمامي آنچه كه مي‌خواهم به شخص احمدي نژاد و علي الخصوص اين قشر به اصطلاح روشنفكر بگويم باشد :
تاكنون گفتار بي‌كردار دادي................. اندكي هم كردار بي‌گفتار ده
(صائب تبريزي)

2005-12-09

او فقط خبرنگار نبود!


چند روزي كه از سر كار بر مي گشتم در راه بازگشت به منزل پيرمردي را مي‌ديدم كه از سوز سرماي زمستان لباسهاي مندرسش را تا بالاي گوشهايش بالا كشيده و در ورودي دالان يكي از شركت‌هاي بزرگ آقازاده‌هاي عدالت گستر پتويي بدور خود پيچيده و چند كتاب قديمي جلوي خويش گذارده و به اصطلاح تامين معاش مي كند.
شب اول كتابي از كامو در بساط پيرمرد توجهم را به سوي خودش جلب كرد. براي ديدن كتاب جلوتر رفتم. كتاب را از پيرمرد طلب كردم، هنوز در حال و هواي غور و بررسي كتاب بودم كه صداي لرزان پيرمرد رشته افكارم را گسست:
" اين كتاب رو كامو قبل از بيگانه نوشته، كتاب خيلي جالبيه. به همون شكل روايت ... ".
موضوع برايم جالب گشت بحثي بين من و او در گرفت. كاركتر بسيار جالبي بود. پيرمردي با اطلاعات وسيع و خوش كلام و خوش برخورد كه با متانت خاصي پاسخ مي‌گفت. مقداري لبوي داغ در ظرفي يكبار مصرف از دوره‌گردي گرفته بودم مشغول خوردن بودم، تعارفش كردم سري به نشانه امتناع تكان داد. باز هم اصرار كردم با لحني كنايه آلود جواب داد " خيلي وقته كه مزه لبو از يادم رفته نمي‌خوام دوباره به يادش بيارم"! كتاب را از او خريدم و مابقي پول را پس نگرفتم. البته نه براي كمك و صدقه به پيرمرد بلكه بعنوان سرپوش و مرهمي بروجدان دردم! در راه منزل همچنان به كنايه پيرمرد فكر مي‌كردم.
تقريبا هر يكي دو شب پيرمرد را مي‌ديدم و سر صحبتي با او باز مي‌كردم تا چند مدت پيش كه بنا به دلايلي موفق به ديدنش نشدم. چند روز پيش صبح كه داشتم از جلوي مامن و ماواي پيرمرد عبور مي ‌كردم نگاهم به جايگاه هميشگي‌اش چرخيد. پتوي پيرمرد تا بالاي سرش كشيده شده بود و كتاب‌ها و چرخ حمل آنها بالاي سرش بود. كمي كه دقت كردم متوجه پولهاي خردي شدم كه آقازاده‌هاي مذكور هنگام ورود به شركت فخيمه‌اشان بر جنازه پيرمرد نثار كرده بودند. حدسم درست بود او طعم زيستن را نيز فراموش كرده بود. بله او ديگر نفس نمي‌كشيد يا شايد هم فراموش كرده بود كه بايد نفس بكشد ...
امروز سر شام هنگامي كه تلويزيون چهره چند تن از خبرنگاران را نشان مي‌داد كه در سانحه هوايي درگذشته بودند، مادرم با تاسف شروع به تعريف يكي از مجريان تلويزيون نمود. من هم كه كاسه صبر لبريز شده بود گفتم:" بسه بابا اين همه آدم تو دنيا مي‌ميرن اين همه الم شنگه نداره ! هر كي هم از جاش بلند شده واسه خودش پيام تسليت مي‌فرسته! حتا تا اين دكتر معين هم كه نمي‌دونم چي‌كاره حسنه اين مملكته هم پيام تسليت فرستاده. تو اين مملكت از مرده‌هاهم مي‌خوان استفاده ابزاري بكنن. ...".
باري؛ پيرمرد درگذشت. چهل نفر از اصحاب رسانه هم در گذشتند(روحشان شاد باد)، ولي مرگ پيرمرد و پيرمردهاي كتابفروش هيچگاه تيتر نشد و پروازهاي مرگ و فاجعه‌هاي هوايي و چه و چه ...، همچنان تيتر مي‌شوند و خواهند شد.
پيرمردفقط خبرنگار نبود.
( تكميلي: گاهي اوقات از زندگي كه هيچ از خودم هم حالم بهم مي‌خورد! )

2005-11-24

برره؛ نوستالژي ايراني يا مغولي؟!


به قطع كاركرد تلويزيون به عنوان يك رسانه همه‌گير بيش از جنبه آموزشي، جنبه سرگرم كننده و تفريحي آن است. مسلماً كارمند يا كارگري كه پس از سپري كردن يك روز سخت كاري، شب هنگام كه به منزل مي‌رسد، به اين اميد دكمه تلويزيون منزلش را نمي‌فشارد كه در مجلس بحث بزرگي بنشيند و يا در اين خيال سير نمي‌كند كه قرار است امشب چه نكاتي بياموزد و چه مقدار بر داشته‌هايش افزوده شود. او تنها با اين پيش زمينه در مقابل اين جعبه مي‌نشيند كه شايد اندكي وي را از دنياي واقعي و مشكلات مرتبط با آن جدا سازد و به جهاني ديگر فارغ از مشكلات ببرد. و اين نكته در اكثر اصناف و گروه‌هاي سني نيز كاملاً مشترك است. البته بنده به هيچ روي منكر اين مورد نمي‌شوم كه "صدا و سيما" بعنوان همه‌گيرترين رسانه، نقش تعيين كننده‌اي نيز در آموزش مي‌توانند داشته باشد ولي به كمرنگ شدن هر كدام از اين دو وجه در تقابل با يكديگر نقد جدي وارد مي‌بينم.
برره؛ نام روستايي است كه مهران مديري با ديدي كاملا حرفه‌اي آن را آفريد. ناكجا آبادي كه بسيار شبيه به ايران خودمان است! برره‌اي‌ها نيز قومي بسيار شبيه‌تر به ايرانيان!! قومي با لهجه‌اي نزديك به لرها، با نعصب خشك ترك‌ها، با رسوم بعضاً نزديك به كردها و با موسيقي عشاير و خلاصه قومي از هفتادو دو ملت ايران!
مديري و قاسم خاني پس از تجربه بسيار موفق پاورچين، تصميم به ادامه آن در سيكل بزرگتري گرفتند كه نتيجه آن را در "شب‌هاي برره" هر شب مشاهده مي كنيم. اگرچه اين سريال به انسجام مجموعه قبلي نيست ولي دلايلي همچون پخش از شبكه سراسري (و نه استاني) وسعت بيشتر و سخت افزارهايي جذابتر(همچون طراحي صحنه متفاوت از سريال‌هاي نود قسمتي) و پيش زمينه بيننده از مجموعه پيشين، به برد و تاثيرگذاري آن فراتر از حد انتظار افزوده است. به شكلي كه هر روز تقريباً غيرممكن است كه بحث‌ها يا تكه كلام‌هايي از قسمت پخش شده در شب قبل را در تاكسي يا محل كار يا حتي در دانشگاه و سر كلاس درس خود نشنويد.
"برره" سوژه بكري بود كه امكان نقد بسياري از خطوط قرمز فرهنگي را فراهم كرد. اگر تا پيش از اين از آداب و رسوم و لهجه اقوام نمي شد به عنوان يكي از بزرگترين منابع طنازي ايراني استفاده نمود (سوژه‌اي كه پررنگترين قسمت جك‌ها و لطيفه‌هاي پارسي را شامل مي شود كه حتي در كتب قدمي نيز همچون آثار عبيد زاكاني اين مسئله بصورت كامل و بوضوح مشاهده مي شود)، با خلق مردمي كه هر خرده فرهنگي را از يك قوم به عاريت گرفته بود، مناسب‌ترين موقعيت براي نقد اين آداب رسوم فراهم آمد. به شكلي كه هر قسمت از اين سريال در مجموعه "پاورچين" موجب برانگيخته شدن احساس نوستالژيك در بين يكي از اقوام مي‌شد. و اين طعنه غير مستقيم هم موجب تفريح مي‌شد و هم بشكلي موجب تحريك مردم براي انديشيدن درباره وقايع اين سريال مي‌گرديد كه بصورت كامل‌تر فرزند خلف آن "شب‌هاي برره" آن را به ارث برده است، و حتا پارا فراتر از گذاشته و با شكل و شمايل و پوشش و نحوه زيستن اقوام نيز قصد شوخي دارد.
اما آنچه كه در ميان واقعاً غير قابل تحمل است نقدهاي ناروايي است كه پس از شروع اين مجموعه درباره آن گفته و نوشته شد. بسياري براي اينكه خود را منورالفكر نشان دهند و خويش را تافته‌اي جدا بافته عرضه كنند دست به نقدهايي گاه بسيار بي‌رحمانه مي‌زنند كه نتيجه آن را به وضوح مشاهده مي كنيد؛ افزايش روزافزون محبوبيت"شب‌هاي برره"!! اينگونه نقدها حتي درون خود سازمان صدا و سيما نيز كاملا مشهود بود. بطوريكه پس از چند قسمت كه "ياور طغرل"(رئيس ژاندارمري برره) از مردم رشوه گرفت به ناگهان شاهد نصب تابلوي رضاخان بر ديوار ژاندارمري شديم كه اين مثلا عنوان كننده اين قضيه بود كه نكند خداي نكرده مردم فكر كنند كه منظور اين سريال ‌«فساد اداري و مالي» موجود در جمهوري اسلامي است!!و اين خود نشان از موفقيت و منشا تاثير بودن اين سريال دارد.
البته شايان ذكر است كه عده‌اي نيز براي ابراز وجود و متفكر نشان دادن خويش با دست گذاشتن بر روي نقاط حساسي كه اين سريال سعي در از بين بردن اين"تابو"ها داشت موجب ايجاد جوي شدند كه هيچگاه ثمري نداشت و حتي مديري نيز آنها را به سخره مي‌گرفت و در بعضي از قسمت‌ها تكه بارشان مي‌نمود و با پوزخند بدرقه‌اشان مي‌كرد!
واقعاً پذيرفتن اين نكته كه برره‌اي صحبت كردن چند كودك يا رواج اصطلاحات برره‌اي موجب لطمه خوردن فرهنگ و ادب فارسي مي شود و مقايسه لطمه وارده از اين سريال به فرهنگ ايراني، با هجوم قوم مغول كار بسيار سخيفي است كه محتاج به واگويي نيست و همچنين موجب كاهش ارزش ادب پارسي مي‌شود كه قرار است با مجموعه‌اي نود قسمتي آسيب ببيند!!
تنها پاسخي كه به اين دوستان محترم مي‌توان داد اينست كه هنگام پخش سريال تلويزيون خويش را خاموش نمايند و به مطالعه مشغول شوند كه مبادا به فرهنگ اين مرز و بوم آسيبي وارد نشود و همچنين شايد در اين چهل و پنج دقيقه چيزي بياموزند كه بعدها شاهد چنين اظهار نظرهايي از سوي ايشان نباشيم!!(هر چند مي‌دانم كه در اينصورت دل توي دلشان نخواهد بود كه در اين قسمت چه چيزي در حال رخ دادن است!!!).

2005-11-21

آپارتايد رسانه‌اي

مشغول تماشای تلويزيون بودم كه تيزري توجهم را به خودش جلب كرد؛ "فراخوان مقالات اولين همايش سراسري بزرگداشت شهيد نواب صفوي"!!! باوركنيد بدون اغراق عرض مي كنم، آنچنان مبهوت مانده بودم كه اصلا متوجه مابقي توضيحات و پايان تيزر نشدم. و همینطور ناخودآگاه مسائلي به برایم یاد آوری شد كه بيش از پيش موجب خرد شدن اعصابم گشت. با ديدن اين تبليغ تلويزيوني انبوه سوالات بود كه به ذهنم حجوم مي‌آورد كه شايد بسياري از آنها احتياجي به واگويي نداشته باشند؛ آيا اين نواب و آن جمعيت به اصطلاح فدائيان اسلامش نبود كه چه‌ها بر سر نهضت ملي نياوردند؟؟ آيا همو نبود كه بيرق مخالفت با كاشاني و مصدق بدست گرفته بود و مدام بر كوس تضعيف اين حركت مي‌نواخت؟؟ مگر نه اينست كه اين جمعيت با حركت‌هاي جزم انديشانه و تند روي‌هاي نابجاي خويش به نام اسلام تا بدانجا پيش رفتند كه حتي موجب برانگيخته شدن خشم و فرياد مراجع هم عصر خويش شدند؟؟ آيا نه اينست كه نواب و متبوعانش و همين نحله فكري درست در هنگامي كه دكتر مصدق نياز به حمايت داشت موجب تضعيف هر چه بيشتر و روزافزون او و نهضت ملي شدند ؟؟ نمي‌دانم شايد هم من تاريخ را وارونه خوانده ام يا شايد همه چيز تغيير كرده است!!
من به برگزاري اين همايش خرده نمي‌گيرم چرا كه به هر شكل نواب و يارانش نيز در رقم خوردن تاريخ معاصر سهيم بوده‌اند، و همين بس! كه خود دليلي موجه براي برگزاري اين همايش جهت بررسي و تنوير هر چه بيشتر زواياي فكري و منشا تاثير بودن اين جمعيت است. ولي تنها يك سوال برايم باقي مي‌ماند كه آيا مصدق‌ها، اميركبيرها، قائم مقام‌ها و ميرزاي نائيني‌ها در اين كشور كم است؟آيا ناموران تا اين حد محدود گشته‌اند كه گل سر سبد آن نواب صفوي باشد؟!
(تكميلي: دوستي مي گفت رسانه يكي از بزرگترين معضلات دموكراتيزه شدن كشورهاي توسعه نيافته و جنبش‌هاي دموكراسي خواه است؛ كه اگر چنين نبود يك رسانه همه‌گير با جهت دهي مشخص نمي توانست شهرداري كارآمد را به غارتگر بيت‌المال تبديل كند و شهرداري نه آنچنان موفق را به رئيس جمهور ‌!!)

2005-11-11

احمدي نژاد: توهين به رئيس جمهور جرم محرز است.

جناب رئيس باصطلاح جمهور گرامي! نمي دانم آيا هميشه تا اين اندازه ‌[...] و ساده تشريف داريد يا به عادت ديرينه اصولگرايان بازگشته اي كه در هر بزنگاهي مسير خويش را به كوي علي خان چپ تغيير مي دهند و در آن سير طريق مي كنند و انگار نه انگار كه چه در حال رخ دادن است و مملكت را چه مي شود!! شايد هم اين داد و قال‌ها از پي گرفتن دست پيش است كه مبادا پس نيفتي؟! به هر حال، الله و اعلم! (ولي ما كه در سبك سري شما شك نداشتيم و نداريم).

باري؛ پس از بلند شدن رايحه خوش خدمت شما يكي پس از ديگري (منظور بوي گند شاهكارهاي شماست) نداهايي از سر دلسوزي برخاست كه آي جناب اخوي! اين ره كه مي روي به تركستان است(هرچند به مانند خواندن ياسين در گوش حمار!) .

آن از آن كابينه‌ي 70 ميليوني كه به 70 نفر تقليل يافت( واقعاً گمان نمي كنم كسي جز 70-60 نفر از سران انصار حزب الله و شخص خودت از كابينه راضي باشد!) راستي عماد افروغ را كه يادت هست؟ يا شايد هنوز هر شب كابوسش را مي بيني و ... ؟!! آن هم از آن تعهد نامه كذايي هيئت دولت كه آن همه سر و صدا به پا كرد و خودت اولين ناقضش بودي! راستي نفرموديد برادر گراميتان هم اكنون در چه پستي در حال اعمال قدرت!(ببخشيد منظورم خدمت بود!!)هستند؟؟ بگذريم تا يادم نرفته بگويم من نفت پلو دوست ندارم چون هر شب مادرم نفت بر سر سفره مي گذارد. راستي من خرج كردن دلار را هم بلد نيستم چون هر صبح از پدرم دلار براي پول تو جيبي مي گيرم! با اين مشكل چه كنم؟؟ «كاهش شاخص اقتصادي بورس» ميداني چيست؟البته فكر نمي كنم بداني. هر چند، چيز مهمي نيست! مهم اينست كه ما فقط بصورت مداوم با مشت بر دهان استكبار بكوبيم نه؟!

آه راستي جناب استاد فرزانه! نطق غرا و زيبايتان را نزديك بود از ياد ببرم! به واقع چه در نزد خويش انديشيده بودي كه چنين كلمات و جملات نتراشيده و نخراشيده اي را بيان كردي؟ شايد هم از روي دست دوستانت در جلسات انصار و فدائيان چه و چه ... نت برداري كرده بودي؟ ولي رياست مثلا محترم جمهور! اين را هر كسي يا شايد بهتر است بگوييم هر كودكي به نيكي مي داند كه عرصه سياست ورزي جايگاه تراوشات دگم مآبانه نظريات طيف و گروه خاصي نيست! اين جايگاه شما را در قبال سخنانتان مسئول مي سازد، و شما تنها محمود احمدي نژاد نخواهيد بود، شما به هر روي زبان گوياي دولت ايران(نه ملت ايران!!) كه هستيد و اين گونه حرافي‌هاي قهرمانانه هر روز بيش از پيش كلاف سر در گم سياست خارجه را پيچيده‌تر مي كند! و مسلماً عواقب آن را كسي نخواهد ديد جز همان ملت هميشه در صحنه، غيور، شهيد پرور، قهرمان و ...(ديگر واژه‌اي براي تحميق اين مردم در ذهن ندارم!!).

حال شما خود پاسخگو باشيد كه گوشه‌ي كوچكي كه من عرض كردم (آن هم تنها براي مدت كوتاه 3-4 ماه) كافي نيست براي خرده گرفتن براي شما؟ منظورم از خرده گرفتن، نقد بود و نه چيز ديگر! شايد هم چون شما متصل به غيب و امام غايبيد برايتان گران گشت و انتقاد برايتان به مثابه توهين و ناسزا آمد؟ شايد جلسات هفتگيتان را فراموش كرديد، همان جلسات انصار حزب الله كه خود شما نيز جزء سخنرانان اين محافل بوديد و مدام هر چه مي خواستيد به خاتمي نثار مي كرديد و فردايش رسانه‌هايتان(بحمدالله كه تمامي رسانه‌ها در يد شما بود و هست)آنها را منعكس مي كردند و هرگونه كه تمايل داشتند فحش و ناسزا نثار منتخب 22 ميليون نفر مي كردند! حال شما نقد ديگران را هر چند كمي تند بر نمي تابيد (تازه خود شما كه بهتر از ما مي دانيد كه چگونه برگزيده شديد و منتخب چند نفريد!)و خود از پي تهديد بر مي آييد و آنها را غارتگران بيت المال مي ناميدو هزاران تهمت و افترا را بر آنها روا مي داريد. خود بگوييد كار شما توهين است يا آنها؟؟ شايد هم تيتر هاي لثارات و جبهه و فكه و كيهان را فراموش كرده‌ايد: غارتگر بيت المال، مهاجمان فرهنگي، شيفتگان قدرت، خائنين به ملت، ايادي استكبار، عناصر نفوذي، ملحد، كافر، رياكار، و هزاران چيز ديگر تنها گوشه‌اي از اتهاماتي است كه به خاتمي و يارانش روا مي داشتيد و غافل از رسم روزگار كه گهي زين به پشت و گهي پشت به زين!! آري جناب دكتر! احمدي نژاد اين فرياد از درد دندان نيست از سوز باسن محترمتان است!!!!